تبليغاتX
کاج بانو

♥گذشته های عزیز من / شعر و داستان♥


امارگیر حرفه ای سایت

www.shereno.com
...

این روز ها که دنیا پر از شلوغ  است 

اتوبوس ها همیشه پر می روند 

و ما با خیال راحت ،

در ایستگاهی منتظر  می مانیم 

که کسی برای زود رسیدن هل نمی دهد ...

________________________________________________

پ.ن  : این قسمتی از یه شعر بود که نمی دونم چرا سالهاست که تکمیل نمیشه ... 

پ.ن :  دیروز نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بودم... با اینکه مدتی میشه به تهران میرم و بر می گردم ، نمی دونم چرا هنوز دوسش ندارم...!  خیلی شلوغه و من مدام  تلاش می کنم که  آرامش شهرستانی خودم رو حفظ کنم . 

پ.ن :  دیروز شاعری رو که همیشه شعر هاشو می خوندم از نزدیک دیدم ، ولی فرصتی برای حرف زدن نداشتم...!  چه فرصت هایی که از دست ندادم !


+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:32 نويسنده شادی هادی نژاد |


امروز یه روز خوب بود . روز خوب روزیه که آدم بهش خوش بگذره . دلش آروم باشه  و خیالش از الان تا آینده جمع ِ جمع . امروز روز تولد پدرم بود . چه روز قشنگی بود . چه احساس خوبی داشتم.

امروز به کوهستان رفتیم... و من یاد اجدادم افتادم...

وقتی به کوهستان میرم آروم میشم ... مثل خوابِ ِ اولین شب ِ بعد از به دنیا رسیدن ...

این عکس در مسیر آبشار خرم کش ،شهرستان شفت - در گیلان.


پ.ن 1 : من برای پدرم یک رادیو  هدیه خریدم. 

پ.ن 2: هنوز نمی دانم او خیلی خوشبخت است که من  دوستش دارم ، یا من بسیار خوشبختم که همواره چیزی برای عشق ورزیدن دارم.


+ تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:23 نويسنده شادی هادی نژاد |

 

در صدای پور رضا تاریخ  یک ملت نهفته است . "احمد شاملو "


نمی دونم برای این پست چه اسمی بزارم ... اصلا نمی دونم دیگه چه بلایی قراره سر اسم و رسم و اصالتم بیاد . احساس می کنم تاریخ اصالتم رو از دست دادم ... احساس می کنم زیان و  فرهنگم رو از دست دادم ...احساس می کنم در دنیا تنها شدم یا بهتر بگم گیلک ها تنها شدند ... ما فریدون پور رضا رو از دست دادیم . 

در گذشت فریدون پور رضا استاد موسیقی گیلانی در سن 79 سالگی ، اینجا در رشت ... به تاریخ همین امروز .




برچسب‌ها: درگذشت فریدون پوررضا
+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 23:19 نويسنده شادی هادی نژاد |


پیش از اینها ، روزهای زیادی به تنهایی فکر کرده بودم ... آنقدر به او فکر کردم که روزی دوست من شد . 

ساعتها کنارم می ماند و من حرف می زدم ... با من غصه می خورد با من شاد می شد ، روبروی من می نشست و دستهایم را می فشرد.

در آینه پیدایش نبود اما در چهره ام می دیدمش . 

گاهی کنارم دراز می کشید تا خوابم ببرد و وقتی که بیدار می شدم بی هیچ حرفی ، کلامی  خودش را به یادم می انداخت .

تنهایی من لال بود  ومن نمی دانستم.

 شاید اسم دیگری داشت، تنهایی... و من نمی دانستم !

آخرین باری که دیدمش خانه ای را ترک می کردم و او داشت  زیر درختی تاب می خورد.

او را تنها گذاشتم.

و حالا نمی دانم از نبود تنهایی خوشبخت شده ام ، یا خوشبختی همان نام دیگر تنهاییست .


+  "مسئله بزرگی که باید عملا حل کرد: آیا می توان خوشبخت و تنها بود؟ " آلبر کامو


+ تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 22:37 نويسنده شادی هادی نژاد |

امروز 19 فروردین ، 61 سال از سالروز خودکشی صادق هدایت ، نویسنده ایرانی که بر جریان روشنفکری در ایران تاثیر عمیقی گذاشت می گذرد.( 1281- 1330) خورشیدی

" من همه ی اینها را برای سایه ام که روی دیوار افتاده است می نویسم ..."




برچسب‌ها: صادق هدایت
+ تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 12:52 نويسنده شادی هادی نژاد |



هرگز کسی 

اینگونه فجیع به کشتن خویش بر نخواست 

که من به زندگی نشستم... !

"احمدشاملو"



+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 19:17 نويسنده شادی هادی نژاد |


بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفره‌ی نو
بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچه‌ها
[بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ]
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
[فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه]
شوق یک خیز بلند از روی بُته‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

بازی الک دولک تو کوچه‌ها
[عشق یک ستاره ساختن با دولک]
نرس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی یک لاله عباسی که خشک شده لای کتاب
[بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب]
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

[بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آب‌تنی
با اینا زمستون‌و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم]

شعر از : شهیار قنبری
 

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 23:16 نويسنده شادی هادی نژاد |


لطفا پنجره را ببندید

باد دارد بهم می ریزد  ، مرا 

مرا که نیستم دیگر شبیه دخترکی 

که کوچک مانده بود لای قصه هایش 

و دستهایش هنوز سرگردان از گذشته بر می گشت!

برمی گشت 

گذشته ای را که نداشت اصلا رنگی 

میان نقاشی های امروزش 

رفته بود انگار ...!

انگار رفته بود رنگ از لبهایش 

و رنگ چشمهایش بهم ریخته بود 

باد می وزید ...!

ریخته بود بهم او را 

دخترکی را می شکست !

لطفا پنجره را ببندید 

باد دارد می برد مرا ...!

                                                   شعر از : شادی هادی نژاد

_تمام روز این شعر قدیمی  رو با خودم تکرار کردم ، آخرش نوشتم اینجا ، توی این پست ...! حالا می تونم دیگه بهش فکر نکنم.

_فردا تولد 85 سالگی گابریل گارسیا مارکز ، بزرگترین  و صادق ترین نویسنده زنده دنیا ست. صد سال تنهایی رو بعد از اینکه یکی بهم گفت : تو از گابریل گارسیا مارکز هم صادق تری ، در نوزده سالگی خوندم  و بعد کتاب  زنده ام که روایت کنم ، بعد  دلبرکان غمگین من و کتابهای بعدی ، کتابهای بعدی ...

اونقدر از مارکز حرف زدم و از ماکوندا ، آئورلیانوها و  رمدیوس خوشگل ، که یک شب خواب دیدم دارم با مارکز حرف می زنم .حالا به چه زبونی ، فارسی بود یا اسپانیایی نمی دونم ،  کجا بود رو هم نمی دونم .گذشته ی مارکز اونقدر برام شیرین بود که انگار درباره تاریخ اصالت خودم می خوندم ... شاید در همین نزدیکی ها به دیدن ماکوندا رفتم ، یا شاید یک بار دیگه مارکز تصمیم بگیره که به ایران بیاد ...بدون اینکه قولش عملی نشه . اما   الان اینها رو  اینجا نوشتم که بگم ، گابریل گارسیا مارکز،  از اینکه به دنیا اومدی از خدا ممنونم.همین 


+ تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 21:12 نويسنده شادی هادی نژاد |


فردا
امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت ...!

                                                                          

"شعری از حسین پناهی"


+ تاريخ شنبه ششم اسفند 1390ساعت 22:50 نويسنده شادی هادی نژاد |


زمان گذشت 

زمان گذشت و  ساعت چهار بار نواخت 

چها ر بار نواخت ...

من راز فصل ها را می دانم 

و حرف لحظه ها را می فهمم...


امروز 24  بهمن 1390 خورشیدی ، چهل و پنج سال ، از روز در گذشت فروغ فرخزاد  گذشته ، ومن مدام فکر میکنم که او همچنان در  دنیای ما جاریست !

نسل امروز شاید هنوز فروغ فرخزاد را خوب نشناخته یا اصلا نشناخته است ، دنیا  ، دنیای یک قرن پیش نیست ...امروز  به جایی رسیده ایم  که جسارت های شاعرانگی یک زن  ، محکوم است ، یا شاید  اساسا  خود زن  محکوم است ... معشوق بودن محکوم است ... آزاد بودن محکوم است ...

آه ای زندگی منم که هنوز               با همه  پوچی از تو  لبریزم 

نه به فکرم که رشته پاره کنم           نه بر آنم که از تو بگریزم 

وقتی به فروغ فرخزاد فکر میکنم ، به یاد زن ایرانی می افتم ... زن های خوب ، زن های بد ، زن های زشت ، زن های زیبا ، زن های آرام ... زن های سرکش ...! اصلا یاد خودم می افتم ، یاد مادرم ، مادر بزرگم ، مادربزرگِ مادر بزرگم ، ... یاد همه زن های هزار و چندصد ساله اخیر ایران ... ! زن هایی که  گاهی تا حد چندمین زن کد خدایی ،حاکمی ، سلطانی... پایین اومدند .  زن هایی که  آنقدر در خانه نشستند و نشستند و نشستند که تاریخ ها رقم خورد و حکومت ها عوض شدند ... زن هایی که خودشان را گم کردند و نا گهان متوجه شدند آنقدر در تاریخ بی تاثیر بودند که نامی از آنها در کتابها نیست ... ! زن هایی که آنقدر کوچک شدند که وقتی زنی شاعر بی پرده شعر می گوید برای جامعه ما یک تابو است... ، یا اگر زنی در هزار سال پیش جسارتی از خود نشان داده باشد ، دهان ها از تعجب وا می ماند ...در موردش افسانه ها می سازند و داستان ها میگویند تا مبادا دوباره تکرار شود !

وقتی به فروغ فرخزاد فکر می کنم  به یاد  سرزمینم می افتم ... به یاد تاریخی که از سرِ ما گذشت ، و می دانم قطعا فرداها  باز هم محکوم خواهیم  بود...!


بر او ببخشایید

بر او که گاه گاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد ...

ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشایید ...

زیرا که مسحور است

زیرا که ریشه های هستی بار آور شما

در خاک های غربت او نقب می زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند .


+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 13:23 نويسنده شادی هادی نژاد |